تبلیغات
اینجـــا بهشـت اَست

لحظہ ـهاے ِ ناب ِ 2 دیوانہ


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:14 مرداد 89-10:07

نویسنده :فرزادچی

بهشت 3

سلام

فک کنم واسه این پست جهنم بهتره تا بهشت

من مژگانمو دوست دارم به خدا      نمیخوام از دستش بدم

امروز میخواستم با مامانم حرف آخرمو بزنم که اگه کاری نکنید و مژی خانومم از دستم بره دیگه با همه ی دنیا قهر می کنم     دیگه به هیچ دختری نگاه هم نمی کنم چه برسه به چیز دیگه      دیگه نه درس میخونم نه همون پسر قبلی میشم واستون   اما وقتی به خودم اومدم دیدم رفتن بیرون    الآنم منتظرم که بیان

کلی از مامان بابام ناراحتم چون حتی حاضر نیستن حرفشم بزنن

از مادر خانومی هم ناراحتم چون داره این کارو میکنه و مژگانو تحت فشار گذاشته   حالا اصلآ من به درک   به فرض که اصلآ فرزادی وجود نداشته باشه آخه این درسته که آدم به دختر خودش بگه یه هفته وقت داری واسه یه عمرت تصمیم بگیری ؟        از یه طرف هفته قبل منو دعوت میکنن میریم شهرکرد که آدم فک کنه همه چی حله از اون طرف این کارو میکنن اونم به این شدت و جدیت

جالب تر اینکه از یه ماه پیش میدونستن و به ما هیچی نگفتن   انگار نه انگار که زندگیه مژگانه و خودش باید در موردش تصمیم بگیره

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا  

من اصلآ نمیتونم باور کنم همچین بلایی داره سرم میاد   اینا همش یه شوخیه بی مزس که خیلی زود تموم میشه   مگه نه؟؟؟

مژگان جونم خیلی دوست دارم   هر کاری هم بتونم میکنم که نزارم تورو از من بگیرن  

با تمام وجودم دوســـــــــــــــت دارم تنها عشق من



تاریخ:9 مرداد 89-21:57

نویسنده :فرزادچی

بهشت 2

شیلام عجیجم

امروز خیلی خوش گذشت   بعد چند وقت مثل قدیما رفتیم یونی کلی اینور اونور کردیم و کلی هم با هم راه رفتیم

بعدشم که رفتیم تو شهر رستوران, پیتزا خودیم  وسطشم بوتت کردم یه بوس رو دستت یکی هم رو لبات  .   رفتیم سر جا همیشگیمون و مثه همیشه قربون صدقه هم رفتیم .

اینقد امروز حال داد و خوش گذشت که تا همین الآن از سر خوشی در پوست خود نمی گنجیدیم  حتی تو باشگاه تند تند برناممو انجام دادم که زودتر بیام نت با نی نی خانومم بچتم  اما الآن که باز اومدم نت کلی خورد تو ذوقم  آخه گفتی که بغض کردی و حالت گرفتس  وقتی هم که اینجوری میشی نمیگی که چی شده که  یا میگی هیچی یا میگی همینجوری یهو دلم گرفت  آخه آدم همینجوری یهویی اینجوری میشه؟

بعدش گفتی که دیگه ناراحت نیستیو شروع کردی به خندیدن اما من که میدونم به خاطر دل من اینکارو کردی

به هر حال من دوست دارم عزیزم  نمیتونمم ببینم که ناراحت باشی

مژگان جونی اونقد دوست دارم که هیشکی تا حالا کسیو دوست نداشته



تاریخ:8 مرداد 89-23:13

نویسنده :فرزادچی

بهشت 1

سلام نی نی خانومی جونم

داشتم یه نگاه کوچولو به اول آشناییمون تا حالا مینداختم     

داستان آشناییمون رو که نوشتی تو وبت یاد اون موقع ها انداختم

واقعآ خدا منو خیلی دوست داشت که تورو سر راهم قرار داد     کی فکرشو میکرد که یه خوردن زمین اونم تو جلسه معارفه ما رو به اینجا برسونه .  اینقد دوتایی واسه هم ساخته شده بودیم که خیلی زود با هم آشنا شدیمو عاشق هم شدیم.  تقریبآ تا یه ماه بعدش با هم می چتیدیمو پایه چت هم بودیم ولی تو هنوز منو نمیشناختیو از این و اون سراغ منو میگرفتی   نمیدونستی که به قول خودت یار در ID و تو گرد جهان میچرخی

از بعد میانترم به بعد اینقد با هم جور شده بودیمو بهم وابسته شدیم که مادر خانومی به من زنگ زد و از دادو بیداد گرفته تا تهدید لطف کردنو به من گفتن   اما من مشتاق تر به عشقت شدم و اصلآ نمیخواستم ازت جدا شم

خلاصه ما کار خودمونو کردیم تا جایی که هفته ی پیش رفتیم شهرکرد اونم دعوت مادر خانومی    دیگه با خانوادت رله شدم  ایشالا به زودیه زود تو هم خانواده منو می بینی و زود زود به هم میرسیم .

خیلی خیلی میخوامت نی نی خانومم

دوست دارم عزیز دلم



تاریخ:8 مرداد 89-18:23

نویسنده :فرزادچی

سلام سلام

من فرزادم و این وبلاگ رو راه انداختم واسه نی نی خانومم

خوب فک کنم الان میگید نی نی خانوم کیه     نی نی خانومی من اسمش مژگان خانومه همسر آیندم

حالا کم کم با ما آشنا میشید

عشق اول : دوست دارم مژگانم      






  • تعداد صفحات :5
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5